۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

دوباره هم یه انتخابات دیگه و دوباره یه پیج فیس بوک پر از انواع اظهار نظرها و داوری ها و انواع و اقسام کامنتها. انگار همه منتظر یه سوژه هستن. گاهی فکر میکنم که ایکاش خواسته هامون بزرگتر بود. کاش فقط کارمون داوری کردن این و اون نبود. اصلاٌ کاش به جای درگیر این چیزها بودن یه روزی می آمد که نه برای رای دادن و نه برای رای ندادن ، نه برای حرفی را زدن و نه برای حرفی را نزدن کسی توی سر کس دیگر نمی زد. و البته یه عالمه ایکاش های دیگه... 






۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

روزها



هیچ وقت دلم نمی خواست وقتی دلگیرم بشینم سر وبلاگ نویسی، اما آخر سر می بینی فقط اون موقع هاست که دلت می خواد بنویسی. نمی دونم این فقط حس منه یا بقیه هم اینجورین. ولی وقتی به وبلاگهای فارسی سر می زنم می بینم انگار فقط من نیستم که می خوام از دلتنگیهام بنویسم.
از همه اینها گذشته امروز شدید دلم گرفته بود و هی دم به دم یه بغضی می اومد تو گلوم که به زور قورتش می دادم. انگار که دور و برم با همه ی شلوغی ها یه خلاٌ بزرگ بود که داشت منو قورت می داد و ... هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.